بخش ۲۹
بیا بیا که به روی تو آرزومندمبریدم از خود و خواهم که با تو پیوندم
در جواب او
چنان به صحنک ماهیچه آرزومندمکه سیریم نبود می پزند هر چندم
مسمنی به مزعفر به پخته کاری گفت«بریدم از خود و خواهم که با تو پیوندم»
برنج زرد اگر مرهم دل است امامن شکسته دعاگوی خورده قندم
سری من است و قدمهای مطبخی دیگرچو مسلخم نکند پاره پاره هر چندم
کباب را به من خسته هست حق نمکمیان به خدمت زناج من چرا بندم
کنم بیان نعمهای دوست چون صوفیچو غرق نعمت پرورده خداوندم