بخش ۱۶
جانم به لب رسید ز سودای آن حبیبوز عاشقی نصیب من این است تا نصیب
در جواب او
آن چرب روده ای که بود اسم او اسیبآیا بود که بر من مسکین شود نصیب
دردی است جوع و شربت او روغن و حلیماز پیش مطبخی نروم جانب طبیب
سیری ز نان میده و پالوده عسلامری بود محال و حدیثی بود عجیب
محبوب من چو گرده نان است این زماندانی چه لذتی بود اندر بغل و جیب
دل در کمند حلقه زنجیر زلبیاستکس را مباد در دو جهان یاد آن غریب
پیوسته یاد معده پر از گرده و برنجیارب دعای خسته دلان را بکن اجبیب
صوفی در آن زمان که به مکتب شروع کردالحمد شکر اطمعه می خواند با ادیب