بخش ۱۳۱ - و ایضا فی ترجیعات
هر که را دعوتی شود دوچارعمر این است گو غنیمت دار
صحن بغرای پر ز قیمه صباحهست چون مرهم دل افگار
چون رسیدی به دعوتی کاریننشینی تو ساعتی بیکار
گر بگوید کسی که سیر شدمبکن از بهر او، تو استغفار
چون تهی گشت سفره از گردهبهر زله کشی روان بردار
گوشت را نوش کن به کنگر ماسزان که باشد همیشه گل را خار
پیش صوفی مستمند امروزاز تر و خشک هر چه هست بیار
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
صحن ماهیچه های خوب خاتون مالاز دو عالم به است یک چنگال
خوب تر می شود ز قلیه برنجهمچو رخسار دلبران از خال
معده چون پر شود ز نان و عسلنبود هیچ همچو آب زلال
خون بسیار خورده از دنبهشد مزعفر از آن پریشان حال
سر خود را چو داشت پوشیدهمکن از حال جوش بوره سوال
دعوتی نیست بهتر از بریانپخته چون گشت ای زمان به کمال
دل پر دارم و شکم خالیتو نداری خبر ازین احوال
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
دارم اکنون هوای بغراییدر سرم هست پخته سودایی
جان فدای برنج و قلیه کنمگر بیابم نشان او جایی
در همه کاینات ممکن نیستهمچو زناج سرو بالایی
کس ندیدست چون خیار امروزنازک رند سبز رعنایی
سر به کله کجا فرود آردهر که را دست داد گیپایی
دل بسی سیر کرد در عالماو چو مطبخ نیافت ماوایی
مطبخی لطف کن ز راه کرمگر به صوفی بود ترا رایی
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
آرزوی کباب دارم و نانیارب از لطف خویشتن برسان
سر به کونین کی فرود آردهر که دریافت کله بریان
گر به صد جان دلی فروشد کسبجز اکنون که هست بس ارزان
خرم آن ساعتی که گرسنه راپیش آرند قلیه بادنجان
آه از آن کشکک پر از روغنکه دل ریش را بود درمان
ای صبا در حریم قلیه برنجچون رسیدی سلام من برسان
نظری کن بگو بر احوالمکه رسیدم ز اشتیاق به جان
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
ای دل از صحنک مزعفر گویوز تنکهای همچو چادرگوی
سرکه و سیر را به یک سو نهوز برنج وز شیر و شکر گوی
چون ببینی تو ماس را بر گوشتمطبخی را سلام ما بر گوی
تا توانی مرید بریان باششرح اوصاف آن قلندرگوی
نان و حلوا اگر به دست آیدهر چه گویی ز آب دیگر گوی
گر خریدار گویدش که به چنددل بریان به جان برابر گوی
میزبان را چو یافتی تنهاحال صوفی به او مکرر گوی
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
از اسیب این زمان بگویم باززان که دارم هوای عمر دراز
بوی آش حلیم می آیدروح من آه می کند پرواز
قلیه دورست از تو ای ططماجبرو این دم به سیر و سرکه بساز
هست در بسته قلعه گیپاکی شود باز بر من این در باز
هوس کله ای است در سر منگر دهد دست لیک بی انباز
بره چون نیست این زمان موجوددم ماهی خوش است و سینه باز
صوفیا چون به مطبخی برسیاز من ناتوان بگو این راز
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
هر که او کله یافت با گیپانکند یاد هرگز از شربا
کم مبادا درین جهان یارباز سر خلق دولت بغرا
روزیش باد در جهان دایمهر که را آرزو کند اکرا
حله ای را که در بر گیپاستنزد من بهترست از والا
با مزعفر نشسته ترشی بازآه در سر چه دارد آن لالا
هر کسی را هوس کند چیزیصوفی مستمند را حلوا
گر گذر سوی مطبخ اندازیزینهار این سخن بگو از ما
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
من که قلیه برنج می خواهمدر فراقش جو دنبه می کاهم
در فراق جمال بریانیبه فلک می رسد کنون آهم
در تمنای گرده میدههمه شب روی کرده ای باهم
همچو پالوده دل بود لرزانبهر فرنین چو اوست دلخواهم
می رود روح در پی حلوابگذرد چون ز پیش ناگاهم
معده گر پر شود ز شیر و برنجز فلک بگذرد بسی آهم
همچو صوفی به صد زبان گویمزان که مداح نعمت الله ام
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران
گویم اکنون فضایل انگورکه ازو باد چشم خربزه دور
به امیری از آن رسد فخریکه ازو باغها بود معمور
صحنک سیب را سلامی گویزان که دورم ز روی او به ضرور
چون ز شفتالویم امید بهینیست، اکنون نشسته ام مخمور
خوش بود از انار لب جوشیلیک او هست دلبری مستور
دل به انجیر میل از آن داردکز بهشت است یادگار و ز حور
باغبان را بگوی پیک صبااین سخنها ز صوفی مهجور
اشتها زور می کند یاراندست گیرید ای وفاداران