بخش ۱۳۰
رخ تو مظهر انوارهای سبحانی استخط تو آیت الطافهای ربانی است
در جواب او
مرا به صحنک بغرا محبت جانی استاگر چه معده پر از نان گرم و بریانی است
چه می کنی صفت امروز آب حیوان رابه شیر منش نظر کن که آب حیوانی است
به شهر اگر دل بریان به جان فروشد کسجگر بماند از آن کس بخر که ارزانی است
ز سر باطن گیپا نیافت کله وقوفبلی چو در دل او رازهای پنهانی است
ز اشک و ناله و سوزی که شب ز بریان آیدبرنج را بنگر اندرین پریشانی است
هوای قلیه کدو در سر من است ولیکدل شکسته پر از آرزوی بورانی است
عوض کند به دو عالم اگر ته نان کسبه نزد صوفی مسکین کمال نادانی است