بخش ۱۳
دوای غم نتوان ساخت جز به باده نابمرا به لطف خود امروز ساقیا دریاب
در جواب او
سحر چو طلعت زناج دیدم اندر خوابز شوق آن دل بریان جگر شدست کباب
علی الصباح به از کوزه عسل باشدبه پیش خاطر مخمور کاسه سیراب
چه خوش بود به جهان سایه بان نان تنککه میخ او ز گرز باشد و لغانه طناب
دلم چو خسته جوع است می کنم پرهیزبیار گرده بریان و شربت عناب
به خانقه نشود نان تمام، می ترسممکن تو عیب اگر می روم به عین شتاب
چو دید کله بریان به نان شمسی ضمنه شرم کله قندست این زمان دریاب
مکش تو منت دو نان چو صوفی مسکینبه نان خشک قناعت کن و به کوزه آب