بخش ۱۲۲
سفر کردم به هر شهری رسیدمچو شهر عشق من شهری ندیدم
در جواب او
بسی در مجمع خوانها رسیدمحریف پخته ای چون نان ندیدم
مرا در سر هوای کله افتادصباحی بوی گیپا چون شنیدم
زشوق جوش بره شب به بازارلب سنبوسه ها را می گزیدم
دگر عیش جهان بر من تمام استچو با دیگ حلیمابی آبی رسیدم
حیات تازه ای یابم دگر باربه چنگ آید اگر لحم قدیدم
دل بریان به حال زار من سوختزآهی کز فراقش می کشیدم
چو صوفی هستم امروز ه سراندازسحر چو ن نغمه بریان شنیدم