گنج

بخش ۱۲۱

۱ بیت
نصیب ما ز می لعل دوست گشته خمارکنیم جان به سر و کار عشق آخر کار
در جواب او
سحر کسی که کند نوش یک دو جو زاسرارعلی الصباح بباید سه کله اش ناچار
اگر نه بره بریان بود به نیمه روزچو روزه دار بر آرد گرسنگیش دمار
دلم به صحنک ماهیچه آرزومندستبه شرط آن که برو قیمه باشدی بسیار
مزاج من که به سودا کشد ز بی برگیدواش گرده گرم است و دنبه پروار
مقدمی بود اندر میان هر قومیمیان آشپزان کله پز بود سردار
همیشه بر سر گنج است مار، و قیمه نگربه روی صحنک ماهیچه، گنج بر سر مار
به کار صوفی مسکین نیرزد از بد و نیکبه لوت خوردن و زله بزیست یک دینار