گنج

بخش ۱۲۰

۱ بیت
دارم دل دیوانه گرفتار به بندیای همنفسان در خم ابروی کمندی
در جواب او
گر دست دهد آه مرا شربت قندیاز غم نرسد بر دل من هیچ گزندی
در قید اسیب است دل و کی شود آزادمرغی که در افتاد به ناگه به کمندی
در دیده من خوبتر از قامت زناجحقا که نیاید به جهان سرو بلندی
بگرفت دل از صحنک ططماج الهیسیراب همی خواهم و غازی سمندی
تا تن خبری از سر سودا زده یابدگیپا اگرت نیست بده کله چندی
بر قامت بریان زتنک جامه چو داریزنهار ز ططماج برو دوز دو بندی
صوفی بجز از لوت زدن هیچ نداندچون او نبود در همه آفاق لوندی