بخش ۱۱۱
صبا به تهنیت پیر می فروش آمدکه موسم گل و نسرین و ناز و نوش آمد
در جواب او
چو دیگ قلیه برنجم سحر به جوش آمددل رمیده من ساعتی به هوش آمد
ز شوق نان تنک بین که مرغ بریان بازبه روی آتش سوزنده در خروش آمد
مرا ز دختر گیپا تعجبی است به دلکه با وجود دل پر چرا خموش آمد
به پنج اشکنه قانع شو و غنیمت دارز دیگ کله مرا دوش این به گوش آمد
رسید نان تنک، مژده بخش بریان راکه ناامید نباشی که سترپوش آمد
ز یمن دولت میمون مطبخی بودستکه خوان اطعمه دوشینه ام به دوش آمد
دل شکسته صوفی ز اشتیاق طعامغلام حلقه به گوشان نان فروش آمد