گنج

بخش ۱۱۰

۱ بیت
جان، بی جمال جانان میل جنان نداردآن کس که این ندارد حقا که جان ندارد
در جواب او
هر گرسنه که این دم در سفره نان نداردحقا که می توان گفت او را که جان ندارد
با کله های بریان می کرد عذرخواهیاین کله های قندی اما زبان ندارد
رازی که جوش بوره دارد درون سینهسنبوسه را بفرما کز ما نهان ندارد
گلها شکفته دیدم از زلبیا به بازارکامروز هیچ خلقی در بوستان ندارد
دیوانه گشته خلقی در اشتیاق زناجاین سرو سایه پرور چون باغبان ندارد
می خواند دوش شعری گریان کباب از سوزدر پیش نان فروماند گویا روا ن ندارد
آرام جان مشتاق باشد برنج و حلوابا نان خشک سازد صوفی چو آن ندارد