بخش ۱۱
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادستبنوش باده که بنیاد عمر بر بادست
در جواب او
مرا ز پیر کلیچه نصیحتی یادستمنوش قرته که بنیاد قرته بر بادست
چوپیه و دنبه گدازان شود ز آتش جوعکسی هریسه چو پیش از غروب ننهادست
به سر معنی گیپا نمی رسد هر کسکجا رسد به معما کسی که نگشادست
بسوخت چلبک بیچاره را به روغن دلدوید و بر سرش آمد که این چه فریادست
ز چوبها که همی خورد شب هریسه به دیگفغان فتاد به روغن که این چه بیدادست
به قصر و پنجره زلبیا چه می نازیمنه تو دل به بنائی که سست بنیادست
مکن به لوت زدن این زمان تو تعلیمشاز آن که صوفی سرگشته نیک استادست