بخش ۱۰
رخ تو آیت حسن و دهان دروست چو میممثال خال تو و زلف همچو نقطه جیم
در جواب او
مرا به کاسه بغرا محبتی است قدیمگواه، صحنک ماهیچه است و آش حلیم
زهمدمی چغندر شدست آش ترشبه روزگار چنین تیره و سیاه گلیم
کشیده صف نخود آب و برنج و نان عسلمنم شجاع و نترسم ازین چهار غنیم
دلم به صحنک حلوا و نان بود مشغولچو من به قابض ارواح جان کنم تسلیم
بنوش خربزه چندان که جای جان نبودکه سیر چون بود انسان ورا ز مرگ چه بیم
اگر بود ته نان در سقر روان زان پیشمن شکسته چو دونان روم به قعر جحیم
شود به سفره چو نانها تمام و ناشده سیربه پیش صوفی مسکین زهی عذاب الیم