گنج

بخش ۱۰۸

۱ بیت
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
در جواب او
امروز بی نوائیم ای مطبخی خدا رابر بار نه تو اکنون این دیگ ماس وا را
رازی که هست پنهان اندر درون گیپادردا که از شمیمش خواهد شد آشکارا
هر کار روز میعاد آید نصیب هر کسگویا که لوت خوردن گشته حواله ما را
در اشتیاق حلوا دیوانه گشته ام مناکنون به دست من نه زنجیر زلبیا را
از سرنوشت کوله، دوشاب رفت در دیگ«گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را»
ای مطبخی بقائی در دعوتت نبینم«نیکی به جای یاران فرصت شمار ما را»
آن دم که لوت خواران در مجمعی نشینندباشد که یاد آرند صوفی بینوا را