بخش ۱۰۵
عاشق و خسته و پریشانمچاره درد عاشقی نمی دانم
در جواب او
من سرگشته در پی نانمدل کباب از فراق بریانم
کرد روغن برنج را پامالگفت ازین قصه بس پریشانم
گفت گیپا که میل نان نکندهر که دریافت سر پنهانم
ز آتش گوشت خون چکاند دللاجرم چون کباب گریانم
از تمنای قرص لیمو بازمی کند میل آب دندانم
گر تو خواهی طعام،«لاموجود»یک دو شعری بخوان ز دیوانم
درد و جوعی است در دلم صوفیهست طاس هریسه درمانم