بخش ۱۰۱
ای سرشته غم و درد تو به آب و گل منسوخت در آتش هجران تو مسکین دل من
در جواب او
ای سرشته غم گیپا و کدک در دل منسوخت در آتش بریان دل بی حاصل من
مشکلم بود که در حلقه گیپا چه بودحل شد از دولت نان، شکر خدا مشکل من
فکر کر دم که دگر نان نخورم روزی چنددل بخندید چو گل بر سخن باطل من
چون حجاب من و بریان همه نان تنک استخادم از بهر خدا دفع کن این حائل من
بوی او مرهم جان است ببین صوفی راهست اگر قامت زناج بلای دل من