بخش ۷ - نامه دوم
باز جوان نعره برآورد و آهبا لب خشک و دو رخ همچو کاه
گفت چه سازم، چه کنم ای خدادر غم آن دوست، مرا ره نما
نیست مرا طاقت هجران یارچند کشم روز و شبان انتظار
دیده به حال من مسکین گشایدر غم خود ای صنما ره نمای
بی خور و آرام و قرار از توامدر غم و در ناله زار از توام
چند کشم محنت دوری و آهسوی من دلشده کن یک نگاه
دل ز من غمزده بر وی نهانآه چه سازم، چه کنم این زمان
چاره کار من درویش کنفکر دوای جگر ریش کن
هست دل غمزده لرزان چو بیدای صنم از خویش مکن ناامید
من به جهان داغ تو دارم همیندر من مسکین به حقارت مبین
ز آه دلم دود به گردون رسیدآه چه گویم که دل از غم چه دید
همدم من نیست بجز درد، کسمی کشم این بار به جان این نفس
خوان وصال تو به پیش رقیبآه چرایم من ازو بی نصیب
منتی، بر جان من خسته نهلقمه ای زآن خوان وصالم بده
بهر خدا خادمه، بار دگراز من درویش پیامی ببر
بوکه کند رحم بر احوال منشاد شود این دل پامال من