بخش ۳۰ - خبر آوردن خادمه و پیغام خوش
خادمه خندان و دل شادمانآمد و بنشست به پیش جوان
گفت جوان را که شبت گشت روزهیچ دگر در غم هجران مسوز
شام فراق تو به پایان رسیددرد ترا نوبت درمان رسید
بخت ببین باز مددگار تستاین اثر دیده بیدار تست
گفت بیا امشب و بر گیر کاماز لب جان بخش من ای نیک نام
عاشق بیچاره چو این را شنیدروح روان از تن او بر پرید
نیش جفا بر دل او نوش شدمحنت دیرینه فراموش شد