بخش ۳۱ - نامه دهم
شام وصالت چه به از روز هجرآتش سوزنده به از سوز هجر
خوش بود این وعده دیدار یارعشق نهان به ز غم آشکار
آه چه دولت به ازین در جهانکان بت عیار بگوید که هان
هر که نهان دلبر خود را بدیدوز غم هجران به وصالی رسید
روز جفاهای رقیبان منالگر شوی از دست فلک پایمال
گر همه غمزده های جهانشاد نشینند به دلبر نهان
صوفی سرگشته ترا سود چیستبر تو جهان جمله بباید گریست
آن شب بهروز که در وعده بودچون که ازین اوج فلک رو نمود
عاشق بیچاره طلب کار شددر عقب وعده دیدار شد
منتظر و مضطرب و بی قراردیده نهاده به ره انتظار
آن در دولت به رخش باز شدناله و آن سوز دلش ساز شد
در قدم یار فتاد او چو خاکبود در آن واقعه بیم هلاک
نیست دگر واقف اسرار کسسایه چو محرم نبود آن نفس
ای که شدی شاد ز دیدار یارآن دو سه دم را تو غنیمت شمار
ای که شدی شاد در آن انجمنیاد کن از حال جدایی من
از دل محروم من بی قراریاد کنی چون بنشینی به یار
زان که مرا محرم اسرار نیستهیچ امیدم ز رخ یار نیست
درد دلی دارم و محرم کجاستآه درین واقعه همدم کجاست
گشته منافق صفت، این مرد و زنصوفی بیچاره برو دم مزن
محرم اسرار خدای تو بسداروی این درد دعای تو بس