بخش ۲۵ - نامه هشتم
باز جوان با دل افگار ماندروز و شبان روی به دیوار ماند
از رخ دلدار امیدی نداشتوه چه کند، بخت سفیدی نداشت
با غم او گشته قرین روز و شبکرده به یک سو همه عیش و طرب
پس جگر خویش به دندان گرفتخانه به کوی بت خندان گرفت
چشم نهاده به سر کوی اوجسته به زاری ز صبا بوی او
شب همه شب تا به سحر زار زارخواسته از خادمه او بار بار
سرمه چشمان شده خاک درشآه که از وی نبود باورش
همچو سگان بر سر کویش مقیماو شده خورسند به بویش مقیم
خاک درش بستر و بالین اوسوخته در غم دل مسکین او
بسته میان را به دعای رقیبتا که نیابد ز رخ او نصیب
هر که در آن کوی زمانی رسیدخاک قدمهاش به دیده کشید
او به غم و دلبر ازو بی خبرخنده زنان با دگران چون شکر
دست در آغوش به یار کهنصوفی اگر ناله کند گو مکن
آن که به سنجاب کند خواب خوشکی ز زمستان خبری باشدش
حال زمستان، زتنک جامه پرسدرد دل از عاشق دیوانه پرس
خادمه باز از سر مهری که داشتهمت خود سوی جوان بر گماشت
این سخنان را بر دلبر بگفتعشق چو نافه نتوانش نهفت