بخش ۲۴ - آمدن خادمه از بر معشوق
خادمه باز آمد و بر گفت حالآنچه شنود از مه فرخ جمال
گفت جوان کار تو بس مشکل استآه ازین غم که ترا بر دل است
نیست ترا قوت دیدار اواز چه شدی پس تو خریدار او
بی رخ او صبر نداری دگرچون که ببینی بشوی بی خبر
پس چه کند یار، گنه آن تسترحم مرا بر دل بریان تست
صوفی درویش صبوری گزینباش به درد و غم او همنشین