گنج

بخش ۲۳ - رفتن خادمه از بر عاشق

۹ بیت
خادمه بگشاد زبان پیش یارکرد عیان قصه آن دلفگار
زاری او را به مناجات گفتآنچه طلب کرد به حاجات گفت
سوخت دلم گفت ز درد دلشقصه پیش آمده بس مشکلش
سر مکش از بهر خدا زان فقیراین سخن از خادم خود در پذیر
گفت ایا خادمه مهربانراست بگو من چه کنم این زمان
گرچه برو زار بباید گریستاز من ایا خادمه تقصیر چیست
از تو شنودم بنمودی جمالنیست ورا ذره تاب وصال
من چه کنم خادمه، دیگر خموشهر چه شنودی و بدیدی بپوش
هست مرا ترس رقیب این زمانگر بمرد گو بمر آن نوجوان