گنج

بخش ۲۲ - نامه هفتم

۱۵ بیت
عاشق بیچاره چو بیدار شدمست رخ یار چو هشیار شد
هیچ اثری از رخ دلبر ندیدراست چو ماهی به زمین می طپید
زهره آن نه که برآرد خروشطاقت آن نی که بباشد خموش
مضطرب و بی سر و سامان شدهعقل درین واقعه حیران شده
گفت خدایا چه کنم این زمانپیش که گویم غم آن نوجوان
بار خدایا به کمال کرمدست دلم گیر و برآور ز غم
طاقت این درد ندارم دگرای ملک الملک مرا باز خر
بنده درگاه توام یا الهچاره من کن که تویی پادشاه
از همه عالم شده ام سیر منمی روم از دار جهان دیر من
گر شده ام عاشق و در عشق مستشکر خدا را که نیم بت پرست
عاشقم امروز، به فریاد درسجز تو ندارم به جهان هیچ کس
در دل او مهر مرا راه دهچشم مرا دیدن آن ماه ده
بی رخ او صبر ندارم دگرپادشها در من مسکین نگر
عاشق درویش درین ناله بودخادمه اندر عقبش می شنود
باز به دو چشم پر آب، آن زمانرفت به پیش بت نامهربان