بخش ۲۶ - رفتن خادمه از بر عاشق نزدیک معشوق
خادمه باز این سخن جان گدازکرد روان عرضه به آن دلنواز
باز بیان کرد که او در غم استروز و شبان با غم تو همدم است
جز غم تو هیچ ندارد به دلمانده ز باران مزه پا به گل
ولوله در جان و دو چشم پر آبهست درین کوی تو در اضطراب
گر بکنی رحم، بود جای آنپیر شد امروز درین غم جوان
باز بخندید چو شهد و شکرگفت مرا می دهد این دردسر
می نتواند که ز من بگذردقوت آن نی که به من بنگرد
من به میان همه دشمنانچون کنم امروز دوایی چو آن