گنج

بخش ۱۸ - نامه ششم

۱۹ بیت
باز چو از صبر سخن گوش کردعاشق دلسوخته خاموش کرد
گرسنه را دیر شود پاتغارجوع برآرد ز دل او دمار
صبر بود پیش دل مستمندداروی تلخ است، بلی سودمند
چون بجز از صبر دوایی ندیدپای به دامان صبوری کشید
تلخی این صبر به زهر فراقگشت در آن دم به دلش هم وثاق
روی به دیوار و غم یار همروز و شبان دیده بیدار هم
این همه چون با دل او یار شدعاقبت آن دلشده بیمار شد
عاشق و بیمار و غریب و فقیرروی به دیوار ودل پر زحیر
ماند درین واقعه سی روز و شبگشت طبیب از مرضش در عجب
جان به لب آمد دگر از اشتیاقناله برآورد ز درد فراق
گشت چو بی طاقت و صبر و قراراشک فرو ریخت چو ابر بهار
ناله برآورد که ای یار منیک نظری کن به دل زار من
دل به سر کوی تو گشته مقیمهست مرا هجر تو نار جحیم
زندگی بی تو، مرا مرگ بهعمرگر این است ازو ترک به
ای شده در سینه مرا جای توسوختم از آتش سودای تو
صبر کجا، چیست تحمل بگویاز من دلسوخته اینها مجوی
صبر که چون آتش سوزان بودتکیه برو آه چه امکان بود
سینه پر از نار چو گرمابه اممن ز غمت گندم بر تابه ام
خادمه از بهر خدای جهانعرضه کن احوال من آن جا روان