بخش ۱۹ - رفتن خادمه از پیش عاشق
خادمه برخاست به چشم پر آبرفت به سوی بت عالی جناب
عرضه احوال جوان کرد بازآن سخنان جمله بیان کرد باز
گفت بترس از فلک بی وزیرعاشق سودا زده را دست گیر
سرمکش از عاشق درویش خوداز کرم او را بنشان پیش خود
تا رخ زیبای تو بیند عیانتازه شود در تن او خسته جان
ورنه زمانی ز برای خداهمچو مه از دور به او رخ نما
گفت به آن خادمه پر ز مهرسرو سهی قامت خورشید چهر
من بنمایم خم ابروی خویشلیک ورا ره ندهم سوی خویش
گوی سلامی ز من او را نهانتا که شود جان و دلش شادمان