گنج

بخش ۱۱ - خبر بردن خادمه

۸ بیت
خادمه بار دگر از روی مهررفت سوی خدمت آن ماه چهر
دید که بنشسته به تخت مرادخادمه را چشم چو بر وی فتاد
گفت دعاها و ثنا بی شمارخادمه با آن صنم گلعذار
کرد بسی حیله و سعیی نمودتا که زبان باز به گفتن گشود
حال دل زار جوان را بگفتهر چه به دل بود مر او را نهفت
خنده زنان گشت چو گل در سحرگفت به آن خادمه کای بی هنر
چند غم مردم نادان خوریهست مرا جمله جهان مشتری
گر شود او از غم رویم هلاکور نشود، حسن مرا خود چه باک