گنج

شمارهٔ ۴ - اتمام حجّت کردن حضرت سیدالشهدا (ع)

۳۴ بیت
باز دیوانه شدم زنجیر کومن حسین اللّهی ام تکفیر کو
کیست آن کو، می کند تکفیر منگو بیا که پاره شد زنجیر من
شاه را، گر من نمی دانم خداکافرم گر، دانمش از حق جدا
من حسین را، می پرستم زانکه اوهست اوصافش همه اوصاف هو
جلوه گر شد چون به میدان بلاشاه دین یعنی شهید کربلا
پرده افکند از رخ خود ذوالجلالسرّ «وجه الله» عیان کرد از جمال
پرده افکن گشت از رخ پرده دارشد به میدان سرّ یزدان آشکار
دست حق آمد برون از آستینجمله دیدند از یسار و از یمین
بانگ برزد، آن شهنشاه عربشمه یی برخواند، از اصل و نسب
گفت باب نامی من حیدر استجدّ پاکم حضرت پیغمبر است
مظهر حقّم من و حق با من استاز وجودم شمع انجم روشن است
سّد لولاک فخر عالمینگفت حسین از من بود من از حسین
از وجود من جهان موجود شدنیستی از هستی من بود شد
جمله اشیارا، وجود از من بپاستزانکه هر چیزی طفیل بود ماست
هر اثر در هرچه هست ای ناکساناز وجودم شد هویدا و عیان
قوّت بازویتان از من بودشوکت و نیرویتان از من بود
این همه شمشیر و تیغ و تیر و نیکز برای قتل من دارید، ای
هرچه گفت آن شاه تأثیری نکردحمله کرد و کرد با ایشان نبرد
تاخت مرکب تا به سر حدّ وفاخویش را، فانی نمود اندر بقا
شاه دین آئینه ی روی خدارخ بتابید از جمیع ماسوی
چشم پوشید از تمام ماسویروی خود را کرد سوی آشنا
بر زمین از صدر زین شد سرنگونبا تنی صدچاک و غرق بحر خون
آمد الهامش که ای جانان ماخونبهای تست شاها جان ما
پس بغل واکرد حق او را گرفتگرچه دارد عقل از این معنی شگفت
آری آری نیست کار عقل اینکار عشق است این و یار نازنین
حاصل مطلب شد او ملحق به یاریار از کارش بسی کرد افتخار
عاشق و معشوق از هم کامیابگشت ظاهر معنی حُسن المأب
گفت با وی ای شهید زار منخود نمودار از تو شد اسرار من
چونکه فانی گشت او در حُسن یاراز فنای او خدا شد آشکار
گر، نمی شد او فنا در حضرتشتا ابد ظاهر نبودی حُرمتش
این سخن نبود زمن باشد ز وینایی من اوست من هستم چو، نی
لیکن آن چشم حقیقت بین کجاستتا ببیند آنچه اندر پرده هاست
پرده های عشق تو در تو بودداند آن کاو محرم آن کو بود
تا «وفایی» محرم آن پرده هاستپرده ی جانش صفا اندر صفاست