گنج

شمارهٔ ۵ - حکایت

۵۶ بیت
پریشان حال مردی از، زر و مالدل او بود مالامالِ آمال
زبس می بود محتاج و پریشانز «کادالفقر» کفری داشت پنهان
چو حالش بود، دَرهم دِرهمی قلبنمودی سکّه تا نفعی کند جلب
جز این صنعت دگر چیزی نبودشز بی چیزی غم دل می فزودش
بزد آن سکّه آوردش به بازاربه هر کس داد، رد کردش به آزار
قضا را بود بقالی در آن کویکه خویش همچو رویش بود نیکوی
به شغل خویشتن آن مرد بقّالز اهل حال پنهان بود در قال
چو آمد نزد آن بقّال خوشخوگرفت آن قلب از او با روی نیکو
چنین پنداشت آن قلب دغل کارکه نبود مرد از قلبش خبردار
زدی آن سکّه را هر روز آن قلبچو آوردی نکردی او زخود سلب
تمام عمر کار هر دو این بودکه این داد و سِتد با هم قرین بود
نه او می کرد ترک بد فعالینه این یک ترک این نیک خصالی
من آن قلب دغل آن بد فعالمتویی بقّال خوب و خوش خصالم
«وفایی» را شود یارب زبان لالکه بقّال آفرین را خواند بقّال
نه بقّالی تو بقّال آفرینیکه بقّال از تو دارد این امینی
تو این قلب دغل تبدیل بنمابه تبدیل دغل تعجیل بنما
جز این قلب دغل چیزی ندارمبه تبدیلش ز تو امیدوارم
که از من کس نمی گیرد، به هیچشبگیر او را و در رحمت بپیچش
اگر باشد دکّان رحمتت بازکنم زین قلب بر افلاکیان ناز
وگر دکّان رحمت هست مسدودزر بی عیب بوذر هست مردود
اگر سلمان بیارد خرمن زرچو من او هم بماند در پس در
ولی در گوش جانم آید آوازکه باشد باب رحمت تا ابد باز
خداوندا، تو از این در مرانمکه جز این در، در دیگر ندانم
از آن روزی که من دانستم این دربود امّیدم از خوفم فزونتر
ولی ترس از امید خویش دارمز صدق و کذب او تشویش دارم
به امّید از تو هم باید مدد جُستامید صادق ار، باشد هم از تست
خدایا، گر امیدم هست معیوبامیدم را امیدی کن خوش و خوب
تو امّید مرا امید بنمایبه صدق آن مرا تائید بنمای
که من از خویشتن چیزی ندارمبه امّید از تو هم امّیدوارم
چراغم را گر از تو نیست نوریز سعی من نزاید غیر دوری
بنه از بندگی منّت به جانمکه این بهتر ز ملک جاودانم
گرم در بندگی یاری نمایینمی خواهم جز این اجر و جزایی
همینم بس که اذن کار دارمچه مزدی به از این درکار دارم
ز یارم مزد خدمت این بود بسکه خدمت کار اویم نی دگر کس
کدامین دولتم خوشتر از این استکه خدمت خدمت آن نازنین است
چه مزدی بهترم از بندگی هستخوش آن ساعت که این دولت دهد دست
از آن دلبر همین بس مزدِ کارمکه کرد از بهر خدمت اختیارم
بود بهتر ز صد خُلد و جنانمکه من خود بنده ی آن آستانم
چه مزدی بهتر است از بنده بودنبه خاک آستانش جبهه سودن
بساز ای دوست ما را بنده ی خویشکه تا فارغ شوم از بیم و تشویش
به ذلّ بندگی میده مرا، سیرکه ذلّت از تو به تا عزّت از غیر
ز ذلّ بندگی کن سر بلندمرهایی ده ز قید چون و چندم
مرا، در بندگی چالاک گردانز لوث خودپرستی پاک گردان
به هم برزن دکّان و منزلم رابرای کار فارغ کن دلم را
زهر کاری مرا معزول فرمابه کار بندگی مشغول فرما
مرا در بنده بودن ساز مقهورنیم گربنده سازم بنده با زور
خوش آن ساعت که روزم را شب آیدشبم را وقت یارب یارب آید
خوش آن ساعت که با یادش کنم روزبه یادش روزها هر روز فیروز
تجلّی ها، چو بی اندازه باشدبه هر روزم خدایی تازه باشد
ز یاد او کنم شیرین لبم راکشم از سینه یارب یاربم را
به هر یارب از او «لبّیکم» آیدمدد، در بندگی ها، پیکم آید
مدد، در یاری ام گر نبود از وینیاید یاری ام از جان پیاپی
مدد، در بندگی می کن عطایمهمین از دوست بس مزد و جزایم
همین دولت بسم از حضرت دوستکه گویندم «وفایی» بنده ی اوست
به هر دردم اگر بخشی صبورینمایم صبر الاّ دردِ دوری
که دوری آتش است و آتش انگیزکند دوزخ ز دوری نیز پرهیز