شمارهٔ ۲ - منظومهٔ حدیث شریف کساء
مرا، طبع اگر نارسا، یا رسانباشد گریز از حدیث کسا
گذشتن مرا از حدیثی چنینبسی دور، باشد ز رأی رزین
ز روح القدس جویم اوّل مددکه جان را، رشد باید از وی رسد
پس آنکه کنم عشق را پیش رونهم عقل را، در بر او گرو
که گر عشق نبود دلیل رهمنشاید که پای اندراین ره نهم
کنم رشته ی نظم را تابداربر او بر کشم لؤلؤ آبدار
«وفایی» دمی قصّه آغاز کنبه آل عبا خویش دمساز کن
«وفایی» وفاداری از سر بگیرز آل عبا فیض دیگر بگیر
حدیثی است از حضرت فاطمهکه بی واهمه گویمش با همه
بگفتا که یک روزی از روزهاپدر شد مرا، وارد اندر سرا
بفرمود کای دخت دلبند منمرا، ضعف و سُستی است اندر بدن
بگفتم پدر ضعف و سُستی ترامبادا، و بادا پناهت خدا
بفرمود کای دختر با وفابیاور، مرا آن یمانی کسا
بمانی کسا را، بیار این زمانبپوشان مرا، زیر این طیلسان
که سرّی نهان در پس پرده هستکه بی پرده این پرده آید، به دست
خدا خواهد از پرده سازد عیانخدایی خود بر زمین و زمان
به خود خواهد او عشق بازی کندبه ملک و ملک سرفرازی کند
نظر کردمش چون بپوشیدمشرخی چون درخشنده مه دیدمش
چنان رویش از نور رخشنده بودکه بدر درخشنده اش بنده بود
برای مثل گفته شد ماه بدرو گرنه مه بدر را چیست قدر
به ماهی بود یک شب او را کمالبود آن هم از عکس روی بلال
پس آنگه حسن پورم از ره رسیدسلامی بداد و جوابی شنید
بگفتا که بویی رسد بر مشامکه آن بو بود، بوی خیرالانام
بگفتم که ای میوه ی جان مننکو برده یی بوی جانان من
بود جدّ پاکت به زیر کسابه خواب خوش آسوده باشد بسا
پس آندم حسن همچو روح روانروان شد سوی سرور انس و جان
بگفتا ز من بر تو ای جدّ سلامبود در برت تا کنم من مقام
بگفتش به رأفت رسول مجیدبیا ای مرا، مایه ی هر امید
پس از لحظه یی آمد از در حسینحسینی که بُد عرش را زیب و زین
چنین گفت بعد از درود و سلامکه آید مرا، بوی جد بر مشام
مگر جدّ پاکم رسول خداز مهر اندر اینجا گزیده است جا
بگفتم ترا، جدّ رسول امینبه زیر کسا با حسن هر دو بین
پس آنگه به سوی کسا رفت شادبه جدّ مکرّم سلامی بداد
بگفت ای که ایزد، ترا برگُزیدز بود تو آورده عالم پدید
بود تا که آیم به پیش تو بازز قُربت شوم تا ابد سرفراز
بگفتش تومن، من تویی ما و منچو جان اندرا، مرمرا، در بدن
بیا ای مرا مایه ی افتخاربه تو تا قیامت من امیدوار
تو خود مایه ی افتخار منیبه هر دو سرا، اعتبار منی
تویی مظهر و مُظهر عشق حقبه کار تو کس را نباشد سبق
بیا ای شهیدی که اندر جزاجزایی نباشد ترا، جز خدا
نبی با حسین بود اندر سخنکه ناگه درآمد ز در بوالحسن
به دخت پیمبر بداد او سلامبگفتا که بویی رسد بر مشام
که آن بو بود، بوی ابن عممز دل می زداید هزاران غمم
مگر ابن عمّم در اینجاستیکه خاک سرا، عطر پیراستی
بگفتم بلی آنکه دلبند تستبه زیر کسا با دو فرزند تست
به سوی کسا آن شه لافتینظر کرد و دید او به چشم خدا
به عین خدا دید عین خداتجلّی نموده است اندر، سه جا
به چشم خدا دید نور ازلتجلّی نموده است در سه محل
چو روی خود اندر سه مرآت دیدخدا را حقیقت در آیات دید
بگفتا سلام ای رسول امینزمن یعنی از مالک یوم دین
سلام و تحیّات بیرون ز حدزمن برتو یعنی زحیّ صمد
پیمبر جواب سلامش بدادپی اذنش آغوش جان برگشاد
چو با عقل کل عشق کل شد قریننمود آفرین عقل و عشق آفرین
پس آن عقل کل مایه ی هر وجودسخن با علی از علی می سرود
که ای آنکه بر سر تویی تاج منتو مقصود من از دو معراج من
دو معراج بودم زجان آفرینیکی در سما، دیگری در زمین
یکی در سما با دو صد واهمهیکی در زمین خانه ی فاطمه
یکی در شب و دیگری روز بودکه آن روز و شب هر دو فیروز بود
ولیکن کجا می رسد شب به روزکه شب تیره و روز شد دلفروز
مرا، مارای آیت روی تستکه قوسین من جفت ابروی تست
نظر کرد سوی کسا فاطمهبه زیر کسا دید یاران همه
به سوی کسا شاد و خورسند رفتسوی شوی و باب و دو فرزند رفت
بگفتا سلام و رسیدش جوابگرفت اذن و پس رخصتش داد باب
به زیر کسا رفت چون فاطمهفتاد اندر، افلاکیان همهمه
زبانوی حق چون عدد شد تمامخدا را، خدایی شد اندر به کام
عدد، روکش حُسن جانان بودکسا روکش آن عدد زان بود
خدا بین نبیند به زیر کساکسی را، به جز خمسه یعنی خدا
خدا خود منزّه بود از عددولی این عدد، واحد است و احد
خدا را اگر بود جا و مکاننهان بود در زیر این طیلسان
خدا، گر منزّه نبودی زجایهمی گفتمی شد به زیر کسای
پس آمد، ندایی به صوت علیبه صوت علی بود و صوت جلی
نه دانم من آیا ز تحت کسابرآمد، ندا یا ز فوق سما
که ای ساکنان سماوات منبه ذات و صفات و به آیات من
نکردم من این خلق نُه آسماننه خلق زمین و نه خلق زمان
نه کوه و نه صحرا، نه بحر و نه برّنه خلق سپهر و نه شمس و قمر
نه عرش و نه کرسی نه لوح و قلمنه ایجاد هستی ز ملکِ عدم
مگر از پی حُبّ این پنج تنکه هستند مطلوب و محبوب من
پس آنگه امین خدا جبرئیلبگفتا که ای کردگار جلیل
کیانند آیا، به زیر کساکه بر، ماسوایند میرو کیا
جواب آمد از مصدر عزّوشانبه جبریل کای جبرئیلا، بدان
که زهراست با، باب و با شوی اوابا، هر دو فرزند دلجوی او
گر این پنج ما را نبودند یارنه شش بود و نه هفت و نه سه نه چار
نمی بود، بود نُه افلاک رانه بود تو و خیل املاک را
چو جبریل واقف شد از سرّ هوبه خاطر گذشتش مر، این آرزو
که یارب چه باشد که این بینوانوا، یابد از قُرب اهل کسا
دهی اذنم از فضل و جود و کرمدل پر، ز اندوه شاد آورم
به اعزاز و اجلال این پنج تنکه سازی مرا، سادس انجمن
بفرمودش ایزد، برو سویشانولی خود، مرو سویشان بی نشان
گر، از ما نباشد نشانی ترانباشد ترا، ره به سوی کسا
تو از ما نشانی به همراه برکه تا سوی ایشان شوی راهبر
به یک سو بِنه رأی و تدبیر رانشانی بر، آیات تطهیر را
تو آیات تطهیر بهر نشانبگیر و ببر چون رسیدی بخوان
به پاکان نشانی به پاکی ببربه نیکان به نیکی سخن سازسر
پس از ما رسان بر رسول انامهزاران درود و هزاران سلام
که ما را، خدایی به کام از شماستازل تا ابد از دوام شماست
ز خلق مه و مهر و عرش بلندتو باشی غرض ای شه ارجمند
رسید و رسانید بعد از سلامپیام خدا، پس طلب کرد کام
سری از پی اذن بر خاک سودزبونیّ و پستی و پوزش نمود
گرفت اذن و شد در کسا جبرئیلبه یک گوشه پنهان چو عبد ذلیل
خدایی که می جُست در لامکانعیان دید در زیر آن طیلسان
ببالید، بر خود ز شوق و شعفچو از قُرب حق یافت عزّوشرف
پس آنگه خداوند این نُه قبابعلیّ ولی لایق این خطاب
بپرسید از پادشاه رُسُلکه این انجمن را چه باشد نُزل
به نزد خداوند این انجمنچه قدر است ای پادشاه زمن
پس آنگه بگفت آن رسول مجیدبه حقّ کسی کاو مرا، برگزید
به حقّی که حقّش مرا از ازلبداد، اصطفی تا ابد، بی ذلل
مرا، داد بر ماسوا سرورینبوّت به من داد و پیغمبری
به هر محفلی باشد این گفتگوشود رحمت حق در آنجا فرو
ستغفار گویان ملایک همهبه بزمی که دارند این زمزمه
زبان خدا پس سرود این سخنکه خود رستگارند یاران من
رسول خدا، بار دیگر بگفتدُر این سخن را، دیگر بار سُفت
به هرجا شود ذکر این ماجراز حق هست هر حاجت آنجا روا
به بزمی که این بزم یاد آورنددل پر، ز اندوه شاد آورند
به بزمی کزین بزم آید سخنبماند مراد و نماند حزن
دگر باره گفت آن زبان خداکه ما رستگاریم و یاران ما
به هر دو سرا، مژده از حق رسیدکه هستیم ما، رستگار و سعید
حدیثی به یاد آمدم سوزناکز کرب و بلا و از آن جان پاک
به یاد آمدم قصّه ی جانگزاز سلطان دین خامس این کسا
چو در کربلا، شد بر او کار تنگز بیداد آن قوم بی نام و ننگ
پس آن حضرت از بهر قوم عنودبه اتمام حجّت زبان بر گشود
که من خود، یکی هستم از آن کساکه اهلش به پاکی ستوده خدا
که من یک تن هستم از آن پنج تنکه حق گفت هستند محبوب من
من از آن کسانم که فرمود حقکه بر این کسان نیست کس را، سبق
منم آنکه پیغمبر پاک زادمرا، بر سر دوش خود، می نهاد
همی گفت آن خسرو خافقینحسین از من است و منم از حسین
گر، از من نباشد شما را قبولبپرسید ز اصحاب خاص رسول
شنیدند و دیدند و بشناختندبه روی خدا، تیغ کین آختند
کشیدند بر روی حق تیغ کینبکشتند دین و امام مبین
بکشتند تهلیل و تکبیر رامخاطب به آیات تطهیر را
نمودند دانسته او را شهیدکه ماییم محکومِ حکم یزید
«وفایی» از این ماجرا، خون گریبر آن شاه لب تشنه جیحون گری