گنج

شمارهٔ ۱ - مناجات

۲۸ بیت
بگیر ای دوست ما را دست امّیدپس آنگه بندگی بین تا، به جاوید
رهایی ده مرا از قید هستیاز این مستیّ و از این بُت پرستی
دلم گردیده دیر بت پرستاندد و دیو اندر او خوابیده مستان
فکن از طاق این دیر، آن بتان راکه تا بی پرده بینی جانِ جان را
دلم از این خودی تنگ است تنگ استبسی از خود مرا ننگ است ننگ است
برون کن این خودی خود اندرون آیاگر جا تنگ شد آنگه برون آی
قدم بگذار یکبار اندر این دیرکه تا باقی نماند اندر او غیر
به حقّ راستان و حقّ پاکانمرا، زین بت پرستی کن مسلمان
بَدل بنمای کفرم را به اسلامکه دلتنگم بسی از ننگ و از نام
که تا در بند ننگ و نام هستمنه دین دارم نه در اسلام هستم
بَدَم از بد، به غیر از بد نیایدتو نیکم کن که نیک از نیک زاید
بَد ما را بدل می کن به خوبیبه غفّاری و ستّارالعیوبی
اگر یکبار گویی بنده ی منرود تا قاب قوسین خنده ی من
«وفایی» را به خود مگذار مگذارکه هستم از خودی بیزار بیزار
به فضل خویشتن بر گیر دستممخواه از دست خود بر خود شکستم
بود رسم ار، کسی خر، می فروشدز چشم مشتری عیبش بپوشد
به وقت بیع تا محکم کند کارشروط عیب هم بر، وی کند بار
ندانم من چسازم با، خر خویشکه باشد عیب هایش بیش از بیش
خصوصاً مشتری که عیب دانستدگر عیبی کجا از وی نهانست
چو ممکن نیست عیبش را بپوشمبه تو با کلّ عیبش می فروشم
بگیر از ما، خرِ ما را به خوبیاز آن راهی که ستّارالعیوبی
دلم تنگ است تنگ از دست این خربه جز این کور زشت لنگ لاغر
اگر خر کار کن یا بار، بر نیستترا، هم کار و باری در نظر نیست
نمی خواهی کز این سودا، بری سودبود نفع خرت منظور و مقصود
ترا مقصود از این سودا، نه سود استکه بنیاد کرم بر فضل و جود است
اگر خر نیست قابل بهر قربانترا تبدیل او سهل است و آسان
تو خود تبدیل اعیان می نماییتو می سازی عصا را، اژدهایی
تو خون را آب سازی آب را خونبود حکمت برون از چند و از چون