گنج

بند هفدهم

۱۲ بیت
آه از دمی که رو به ره آورد کاروانبر هفتم آسمان شد از آن کاروان فغان
یک کاروان تمام زن و طفل خورد سالاز جور چرخ بی کس و در، بند ناکسان
یک تن نبود محرمشان غیر عابدینآن هم علیل و زار و گرفتار و ناتوان
مردان کاروان همه بی سر به روی خاکسرها، به نیزه با سرِ سالار کاروان
آشوبِ حشر شور قیامت شد آشکارچون سوی قتلگاه شد آن کاروان روان
دیدند سروران همه تن داده بر قضادل بر قدر نهاده و سر داده بر سنان
تن های مهوشان همه افتاده بر زمینهر یک چو آفتابی و برتر ز آسمان
بی تاب بر زمین همه افکنده خویش رااز ناقه ها چو برگ خزان موسم خزان
زن های بی برادر و اطفال بی پدرهریک کشیده در بر خود پیکری چو جان
آن بلبلان زار، به گلزار قتلگاهچون جسم گلرخان همه از دیده خون فشان
هر بلبلی ز داغ گلی با هزار، شورافکنده غلغلی که گلم رفته از میان
بر باد رفت گلشن زهرا، به نینواافتاده بلبلان خوش الحانش از نوا