گنج

بند چهاردهم

۱۲ بیت
شمر لعین چو خنجر کین از کمر کشیدجبریل مضطرب زجگر نعره بر کشید
آن بی حیا ز روی پیمبر نکرد شرمخنجر زکین به حنجر آن محتضر کشید
خورشید منکسف شد و آفاق پر زشورچون آفتابش از افق نیزه سر کشید
جسمش به روی خاک و سرش بر سر سنانزینب چو دید ناله ی زار از جگر کشید
آنگه ز خوف خصم چو مرغ شکسته بالطفلان بی پدر همه در زیر پر کشید
هر بار محنتی که تصوّر کند خیالزینب هزار بار از آن بیشتر کشید
از کربلای غم چو سفر کرد سوی شامداند خدای او که چه در این سفر کشید
شمرش میان کوچه و بازار شهر شامچون آفتاب بر سر هر رهگذر کشید
آه از دمی که آل نبی را به ریسمانآن بدگهر تمام چو عقد گهر کشید
در مجلس یزید کشید آن ستم کشانحوران باغ خلد به سوی سقر کشید
بنگر که کار پردگیان حریم قُدساز جور روزگار به نظّاره گر کشید
ای روزگار از تو به غیر از جفا نشدکامی روا نکردی و کامت روا نشد