گنج

بند سیزدهم

۲۳ بیت
دگر چو نوبت آن کودک صغیر آمدز چرخ پیر خروش ملک به زیر آمد
به جان نثاری بابا، ز گاهواره ی نازنخورد شیر تو گفتی چو بچه شیر آمد
که گر، به جثّه صغیرم ولی به رتبه کبیرکبیر را ندهند آب چون صغیر آمد
اگر به کار پدر نامد این پسر روزیدرست آمده امروز اگر چه دیر آمد
ولی چو گوهر بی آب را بهایی نیستپی نثار تو این دُر بسی حقیر آمد
گرفت مادر و آوردش او به نزد پدرکه این پسر دگر از جان خویش سیر آمد
ز تشنگی نه به تن جان نه شیر در پستانمرا دل از غم این طفل در نفیر آمد
نگر عقیق لبش کز کبودی است سیاهنگر که لعل بدخشان به رنگ قیر آمد
گرفت بر سر دستش چو گوهری غلطانبه سوی معرکه ناچار و ناگزیر آمد
به روی دست پدر در میانه ی میدانبرای کشته شدن او بسی دلیر آمد
کشید ناله حسین کای سپاه کوفه و شامخود این پسر زرسولیست کو بشیر آمد
بود نبیره و فرزند پادشاه رسلکه او بشیر و نذیر است و بی نظیر آمد
اگر به نزد شما قدر او حقیر بودولی به نزد خدا قدر او کبیر آمد
به غیر قطره ی آبی نخواهد او ز شماحقیر نیست ولی خواهشش حقیر آمد
نمی کنید به طفلان اشک من رحمیکنید رحم به این طفل کو صغیر آمد
برای کودک بی شیر، آب می طلبیدکه تیر حرمله ی ملحد شریر آمد
به جای شیر طلب کرد، آب آن مظلومبه جای آب شرار از خدنگ تیر آمد
رسید آب ز پیکان به حلق تشنه ی اوچو مرغ بسمل در خون زوی صفیر آمد
پی تسلّی بابا تبسّمی بنمودکه سوز تیر به حلقم چه دلپذیر آمد
بگو به مادر زارم اگر که کودک توز شیر سیر نشد خود زتیر سیر آمد
دگر بگو به «وفایی» به ماتم فرزندصبور باش که عمر جهان قصیر آمد
حسین سبط رسول است و نور چشم بتولببین چه بر سرش از دست چرخ پیر آمد
دلی که در غم فرزند بوتراب بودبه روز حشر دگر فارغ از عذاب بود