گنج

شمارهٔ ۳۱ - قصیده در مدح و منقبت حضرت صاحب الزمان (عج)

۳۳ بیت
نمود خور چو رُخ اندر نقاب شب پنهانمفاد سوره ی واللّیل شد زمین و زمان
گشود گیسو بر چهره دخت شاه حبشچو پادشاه خُتن شد به زیر خاک نهان
نمود زال فلک جامه ی سیه در برفشاند بالِ ملک مشکِ سوده بر کیهان
مگر تو گفتی با صد کرشمه بانوی هندگرفته بر، زبر تختِ آبنوس مکان
دماغ دهر شد آشفته از، رگِ سوداچو رفت از رخ ایّام زردی یَرَقان
به تیرگی همه آفاق همچو پرّ غرابغریب نیست اگر خوانمش شب هجران
شبی بعینه چون بخت عاشقان تیرهشبی بعینه چون چشم دلبران فتّان
به روی خویش فروبسته در، در آن شب تارزنائبات زمان و طوارق حدثان
نشسته بودم با بخت خویشتن در جنگخزیده بودم در کنج بی کسی نالان
به غیر فکر حبیبم نبود در خاطربه جز خیال خلیلم نبود در دل و جان
نبود در سر من جز هوای او شورینکرد در دل من جز خیال او خلجان
نوشتم از پی تحبیب نسخه ی احضاربه نعل پاره و کردم در آتشش پنهان
به یادگار چون این نسخه داشتم از پیربه کار بردم تا کار دل شود آسان
کنون بگویمت آن نسخه بود آیه ی صبربه جای نعل دل و عشقم آتش سوزان
نرفته بود ز شب آنقدر، که جذبه ی شوقنمود او را، بی اختیار و کرد روان
ز ره رسید و بزد، در گشودمش در و شدز نور کُلبه ی من رشک قلّه ی فاران
شد آفتاب جمالش به نیمه شب طالعچنانکه در ظلمات آب چشمه ی حیوان
ز روی او همه ایوان و کاخ من روشنز موی او همه اسرار عشق گشت عیان
قدی به خوبی یا «بارک الله» چون طوبیرخی به خوبی یا «لوحش الله» چون رضوان
به روشنی رُخ او بود، یک فلک خورشیدبه راستی قد او یک چمن ز سرو چمان
چو سُرخ دید دو بادام من ز خون جگرگشود لب به سخن آن نگار پسته دهان
نهان ز عشوه و پنهانی از کرشمه و نازپی تفقّد دل همچو غنچه شد خندان
بگفت ای ز غم هجرم اخگرت در دلبگفتا ای ز فراق من آذرت بر جان
چگونه بود ترا دل در آتش دوریچگونه بود ترا دل به بوته ی حرمان
بگفتمش که مرا عشق کرده خار و ذلیلبگفت عشق چنین است و کار عشق چنان
بگفتمش همه عمرم گذشت در تب و تاببگفت غم مخور امشب بود شب هجران
بگفتمش که مرا جان رسیده است به لببگفت جان نه متاعی بود، که گویی از آن
بگفتمش بنگر بر رُخ اشک خونینمبگفت عشق نخواهد دلیل یا برهان
غرض ز لوح دلم می سُترد زنگ فراقبه بذله گویی آن نگار چرب زبان
که ناگهان ز پس پرده فالق الاصباحنمود پرتو انوار صبح را تابان
خروس صبح خروشید و بلبل سحریبه شاخ گُلبن صوری همی بزد دستان
سحر گرفت گریبان صبح صادق راچو جیب عاشق صادق درید تا دامان
مرا شد از افق طبع مطلعی طالعبسان طلعت جانان و کوکب رخشان