شمارهٔ ۳۲ - تجدید مطلع
چو گشت رایت دارای روزگار عیانسپاه ظلمت شب منهزم شد از میدان
مگر تو گفتی شد نور مهدوی ظاهرمگر تو گفتی شد رجعت امام زمان
ولیّ حضرت داور، وصیّ پیغمبرسلیل حیدر صفدر خلاصه ی امکان
ز انبیا همه اقدم بر اوصیا خاتمامام اکبر و اعظم خلیفه ی رحمان
به وصف قدرش یک نسخه سربسر توراةبه مدح ذاتش یک آیه جمله ی قرآن
قصایدی که به مدحش نوشته کاتب صُنعنخست مطلع آن «هل اتی علی الانسان»
نه واجب است و نه ممکن وجود کامل اوبود چنانکه توان گفتش هم این و هم آن
ولیّ مطلق و فیض نخست و جلوه ی حقکمال قدرت و غیث زمین و غوث زمان
همه ملایک از بهر خدمتش چاکرهمه خلایق بر، خوان نعمتش مهمان
اگر، ز صنف ملک خوانمش زهی تهمتاگر، ز نوع بشر دانمش زهی بهتان
تمام ریزه خور خوان نعمت اویندز جنّ و انس و شریف و وضیع و خورد و کلان
اگر که پرتو لطفش معین ذرّه شودشود ز چشمه ی خورشید خشک تر، عمّان
سحاب جودش گر قطره را کند یاریشود جهان همه دریا، کران تا به کران
اگر که صولت او روبرو شود، به جِبالزبیم او همه گردند همچو ریگ روان
نهیب قهرش اگر در، رسد به گوش فلکاسد، به دامن جدی و حمل شود پنهان
اگر، به ابلق لیل و نهار اشاره کندکه تا روند عنان بر عنان به یک عنوان
روند گوش به گوش از نهیب سطوت اوچنانکه تفرقه ی روز و شب ز هم نتوان
به مهر و ماه کند امر، اگر، به سرعت سیربه نیم لحظه نمایند طیّ تمام زمان
اگر که ذرّه یی از علم او به خلق رسدشوند خلق جهان هریکی چو صد لقمان
اگر، ز وسعت خلقش مدد به نقطه رسدکند به دایره مرکز احاطه دایره سان
اگر، ز چهره ی عفوش نقاب بر گیردبه هر گناه شود عذرخواه صد غفران
ز وصف قدر و جلالش زبان ناطقه لالنمی رسد به کمالش قیاس وهم و گمان
خوش آن زمان که در آید برون زمکمن غیبشود جهان همه از یُمن مقدمش چو جنان
ز جور و ظلم و تعدّی جهان شود خالیبه عهد عدلش گردد زمانه امن چنان
که آشیانه کبوتر، کند به چنگل بازبه گلّه گرگ شود پاسبان به جای شبان
نفاق و کفر به ایمان بدل شود، که اگربه نی دمند برآید از آن صدای اذان
به چوب خشگ ببندد چو اوّل و ثانیشود ز معجز او چوب خشگ سبز چنان
که سُست عهدان در اعتقاد سُست شوندجدا شود چو شب تیره کفر از ایمان
شها، به جان تو سوگند شوق دیدارتز ناشکیب دلم بُرده صبر و تاب و توان
نه روز هجر سر آید نه عمر، می ماندرسیده عمر به پایان و هجر بی پایان
به قدر صبر توام عمر نوح می بایدکه تا خلاص توان شد مگر از این طوفان
به عهد هجر تو باران فتنه می باردمگر که جودی وصل توام رهاند از آن
جهان پیر، پُر از ظلم و جور، شد آخرز قسطِ و عدل بکن این جهانِ پیر جوان
بپیچ دست قضا و ببند پای قدرگرت نه بنده ی حکمند و تابع فرمان
برآر، دست خدایی ز آستین ای شاهبگیر، ز اهل ستم دادِ دوده ی عدنان
هر آن سری که نباشد به خطّ فرمانتقلم صفت سرِ او را، به تیغ شق گردان
پی ثنای تو اشعار من چنان ماندکه دُر، برند، به دریا و گوهر اندر کان
چنان نماید شعرم که ابلهانه برندشکر، به خطّه ی بنگاله زیره در کرمان
ولیک بلبل باید که در محبّت گلبه صد ترانه و دستان همی کند افغان
بود، به مدح و ثنای تو ذات من مجبورکه مام داده به عشق تو شیرم از پستان
اگرچه لایق مدح تو نیست اشعارمولی چه چاره جز اینم نبود در دکّان
صفات مصطفوی گر برون ز ادراک استبه قدر قوّه نموده است سعی خود حسّان
ز مدح او نشد افزون مقام مصطفویولی بماند ز حسّان به روزگار نشان
منم «وفایی» کز یُمن همّتت امروزگذشته رشته ی نظمم ز گوهر غلطان
به مدحت تو شدم نکته سنج و نغمه سراکه دوستی را، معیار باشد و میزان
همیشه تا که کند انّما افاده ی حصرعلی مفید ضرر، تا که هست و بهر زیان
بود برای محبّ تو منحصر شادیرسد زیان و ضرر، مر، عدوت را، بر جان
پس از ثنای امام زمان بود لازمزبان حالی از او گردد در زمانه بیان
که در مصیبت جدّش حسین تشنه جگرهمیشه در، اسف و حُزن و ماتم است و فغان
زبان حال مقامش به این سخن گویاکه کاش بودم و بستم به خدمت تو میان
هزار حیف نبودم به کربلا آن روزکه در رکاب تو سر داده جان کنم قربان
میان ما ز قضا طول دهر فاصله شدنشد که تا بشوم پیش مرگت از دل و جان
به جرم اینکه چنین کرد دهر دون پرورکشم به تیغ ز پروردگان او چندان
که چهر دهر نمایم ز خونشان رنگینکه دجله دجله کنم خون به روزگار روان
به انتقام فشارم گلوی دهر ز قهرکه تا برون کنمش خون فاسد از شریان
ولی اگر همه یکباره قتل عام کنمتلافی سرِ یک موی اصغرت نتوان