گنج

شمارهٔ ۱۰ - در مدح ساقی کوثر امیرالمؤمنین علیه السلام

۴۱ بیت
سقاک الله ای ساقی نیک منظربده می چه می زآن می روح پرور
چه می زان مئی که‌آورد نور در دلچه می زآن مئی که‌افکند شور بر سر
از آن می که سلمان از آن شد مسلماناز آن می که ایمان از او یافت بوذر
بکن بیخود و مستم آنسان که هرگزنگردم خبردار، ز آشوب محشر
نماند مرا هیچ امّید و بیمیکه جا در بهشتم بود یا در آذر
ببخشای چندان تو بر یاد مستاناز آن آب سوزان وزآن آتش تر
از آن آب سوزان بشوییم عصیانوزان آتش تر بسوزیم کیفر
لبالب بکن ساغر هستی‌ام رااز آن می که آرد، به دل مهر حیدر
علیّ ولی منبع فیض یزدانولیّ خدا، چهر پاک پیمبر
علی راکب دلدل برق جولانعلی صاحب ذوالفقار دو پیکر
علی آنکه لاهوتیان راست مرشدعلی آنکه ناسوتیان راست رهبر
علی مظهر قدرت حیّ سبحانعلی زور بازوی شرع پیمبر
به هر فعل فاعل به هر امر، آمربود، گرچه مشتق ولی هست مصدر
براندازهٔ خلعت انّماییامام به حق زیب محراب و منبر
به زور یداللّهی آن شیر یزدانچنان کند در را ز باروی خیبر
که گر، دست خود سوی بالا فشاندینشاندی مر، این حصن فیروزه را، در
الا، ای امین خداوند اکبررسول خدا را، وصیّ و برادر
تویی بر همه خلق عالم مقدّمقِدم با حدوث تو بوده است همسر
صفات الهی همه در تو مدغمجلال خدایی همه در تو مضمر
تویی علّت غایی آفرینشبود آفرینش طفیل تو یکسر
غرض ذات پاک تو از ما سوی اللهعرض ما سوی الله و ذات تو جوهر
به دریای علم خدا، ناخداییبه نُه فلک افلاک هستی تو لنگر
تویی باب ابواب علم لدنّینبی شهر علم و تو آن شهر را، در
قضا و قدر بی رضایت به گیتینباشد مصوّر، نگردد مقدّر
تویی آنکه در، بدو ایجاد عالمبه دست تو شد خاک آدم مخمّر
ز تیغ کجت راست شد رایت دینوزآن بیرق کفر آمد نگون سر
ز بوی تو یک شمه هر هشت جنّتبه وصف تو یک آیه این چار دفتر
ز جود تو یک قطره هر هفت دریاز نور تو یک ذرّه این هفت اختر
نُه افلاک سرگشته بر گرد کویتبگردند مانند گویی محقّر
به حکم تو گردند این هفت آباءبه امر تو باشند این چار مادر
ز مهر و ز قهر تو این ماه گردونگهی هست فربه گهی هست لاغر
گر، از قصر جاه تو سنگی بغلطدزُحل را پس از قرنها بشکند سر
به عشق و تولّای تو کوه و صحرایکی پای بر گل یکی شور بر سر
«وفایی» سگ آستان تو خواهدکه در آستان تو باشد نه شوشتر
در آن آستانی که جبریل خادمدر آن آستانی که میکال چاکر
امیراً کبیراً علیماً خبیراًبه هر چیز هستی تو دانا و رهبر
تویی غالب کلّ غالب چرا شدحسین تو مغلوب قوم ستمگر
خبر داری ای شاه از نور عینتحسین آن شهید به خون غرقه پیکر
پی از قتل سلطان دین شمر بی دینچه گویم چه کرد آن لعین بداختر
زد آتش خیام حرم را و افکندزنان اندر آزار و طفلان در آذر
کشید از سراپرده بیرون زنانیکه بودند ناموس پاک پیمبر