گنج

شمارهٔ ۹ - در منقبت شاه ولایت علی علیه السلام

۵۶ بیت
ای دلا منزل فراتر، بر کن از این خاکدانغیر قُرب دوست دیگر هرچه باشد خاکدان
از خودی یکدم مجرّد، شو زهستی بی نشانبگذر از خود یک زمان کز، بی نشان یا بی نشان
بی نشان شو در، بر آنان که خود از نفی خویشبی نشان را دیده با چشم حقیقت بی نشان
گر تویی در قید هستی نیستی از اهل دلور تویی در بند تن محرومی از اسرار جهان
رو سراسر، نور شو از خودپرستی دور شوتا دهندت جا، میان دیدگان چون کامران
گر بقا خواهی فنا باید شد اندر حُسن دوستکاین فنا باشد بقایی به زملک جاودان
تا به کی در فکر جاهی بالله اینجا هست چاهچند اندر قید دونانی برای یک دونان
نان و جاهت هر دو مقسومند از روز ازلبی سبب خود را، چه اندازی به رنج و اندهان
لذّتی در ترک لذّت هست کان ناید به وصفترک این لذّات کن چندی برای امتحان
آزمودم عزّت دنیا سراسر ذلّت استچشم بگشا سر بر آر، آخر از این خواب گران
راحت نایاب باطل را چه می جویی عبثبالله این نامیست کز وی نیست در عالم نشان
گیرمت راحت میسّر شد چه می سازی به مرگراحت دنیا نمی ارزد، به مرگ ناگهان
هست بنیاد جهان بر آب و خواهد شد به باددر هوا، یا آب کی مرغی ببندد آشیان
مال دنیا مار و گنجش رنج راحت محنت استجاه او چاه است و شربت ضربت و سودش زیان
خود در آخر موجب خفقان دل خواهد شدنگرچه در خاصیّت اوّل خنده آرد زعفران
حالیا از دیگران عبرت نمی گیری مگرعاقبت عبرت تو خواهی شد برای دیگران
خود سلیمان دستگاهش یک زمان بر باد رفتگرچه تخت و بخت او بر باد، می گشتی روان
از سفاهت چند می جویی ثمر از شاخ بیدبالله ار جز تلخ کامی حاصلی یابی از آن
این شجر جز تلخ کامی ها، نمی بخشد ثمربس خطرناک است این باغ و بهار و بوستان
دست زن باری به دامان تولّای علیتا کشاند زین خطرهایت سوی دارالامان
بهر تو داده است دنیا را، سه بار آن شه طلاقکی نکاحش کرد تا باشد طلاقی در میان
گر نکرد آن شاه دنیا را، حرام از بهر توپس چرا از وی نگیری کام در روز و شبان
بگذر از این شوی کش کو همچو تو چندین هزارکشته و ناداده کام هیچ یک زان شوهران
جان فدای همّت والای آن شه کز نُخستخود ندادش کام دل با آنکه بودش رایگان
از همه عالم قناعت کرد او با نان جوبُد غذایش نان جو قسّام رزق انس و جهان
از جهان گردید قانع بر، مرّقع جامه ییلیکن از کمتر عطایش کسوت خلق جهان
باز از نو مطلعی از شرق طبع روشنمهمچو مهر خاوران شد آشکارا و نهان
ذرّه یی از قدرت او خلق این نُه آسماننی غلط گفتم که باشد آسمان و ریسمان
فیض مطلق جلوه ی حق اصل عنوان وجودعین ایمان محض دین یعنی امیر مؤمنان
مصدر ایجاد و اصل واحد و سرّ وجودمشرق صبح ازل شام ابد، را پاسبان
شاه اقلیم ولایت آنکه در عهد الستبا، ربوبیّت گه میثاق آمد هم عنان
کاف کن بانون نگشتی تا ابد هرگز قرینگر وجودش را، نمی بودی به هستی اقتران
آنکه چون مام مشیّت شد ز قدرت حاملهزاد، در یک بطن او را با نبوّت توأمان
گر ولایت با نبوّت نیست توام پس چرالعنت حق گشت واجب بر فلان و بر فلان
لامکان از پای پیغمبر گرفت ار، زیب و فردوش پیغمبر ز پای اوست رشک لامکان
نقش جای پایش از مُهر نبوّت برتر استگر نبودی او نبوّت را نبودی عزّوشان
چون محمّد در شب معراج شد مهمان دوستشد علی در بزم قُرب دوست او را میزبان
آیة الکبری که اعظم تحفه ی آن دوست بودبود روی میزبان کز دیدنش شد شادمان
ای فدای ذات آن ممکن که آمد از نُخستغیب محض و ذات واجب را وجودش ترجمان
او یدالله است و جنب الله و سرّ کردگاراوست وجه الله و عین الله و هم سمع و لسان
از عبودیّت که باشد سربسر عجز و نیازگشت آثار ربوبیّت از او ظاهر چُنان
کش یکی خواند خدا و دیگری مرد خداشد وجود واجبش پیرایه ی شکّ و گمان
مقصد اصلی اگر شخص شریف او نبودروح آدم خود، نمی گردید در قالب روان
کشتی نوح نبی گر یافت از طوفان نجاتطُرّه ی گیسوی قنبر بود او را، بادبان
چونکه ابراهیم بود از شیعیانش زان سببآتش سوزان بر او گردید رشک گلستان
در میان شیعه با عرش علا، فرقی که هستاز ثری تا، بر ثریّا از زمین تا آسمان
تا قیامت آرزومندند موسی و شعیبکز برای بوذرش باشند، راعی و شبان
ای امیرمؤمنان ای دست و شمشیر خدااز تو می جویم امان زین فتنه ی آخر زمان
دارم امّید آنکه گردد سرّ یزدان آشکارز آستین دست خدا گردد هویدا و عیان
تا جمال حق شود از پرده ی غیب آشکاراز قدوم خود جهان پیر را سازد جوان
آنکه از تأثیر شمشیرش شود معدوم کفروز وجود واجبش ایمان بماند جاودان
تا سراسر پر نماید این جهان از قسط و عدلتا ز قطع دابر ظالم شویم الحمد خوان
تا نماند در همه آفاق آثار نفاقپُر شود عالم ز ایمان قیروان تا قیروان
تا بدل گردد به دین آوازه ی فسق و فجورتا که گر در، نی دمند آید از آن بانگ اذان
ای «وفایی» آخر عمر است پیر افشانییدر ره عشقش به هستی پا بزن دستی فشان
کامران گشتی به مدحش چون تو در پایان عمردارم امّید آنکه بعد از مرگ باشی کامران