گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح شاه خیبرگیر حضرت امیر (ع)

۵۹ بیت
بازم آمد عشق یار، آهسته برزد حلقه بردرتا، به رویش در گشودم بر گرفتم تنگ در بر
با وجود آشنایی خویش را بیگانه کردمگفتمش گم کرده ای ره ای به هر راهی تو رهبر
گفت ره را، گم نکردستم تو خود کردی فرامشعهد پیشین را و کردی خویش را حیران و مضطر
عذرها، آوردمش عذری نشد از من پذیراعجزها و لابه کردم می نکرد او هیچ باور
زاری و عجز و تضرّع خاکساریّ و تواضعهرچه افزونتر، زمن شد می شدش قوّت فزونتر
هر چه گفتم من نه مرد عشقم از اهل دمشقمگفت نی نی دانمت هستی «وفایی» زاهل شوشتر
گفتمش پیر و حزینم عشق را، باید جوانیگفت می آرم نشاط و نوجوانی را، من از سر
هرچه کردم عجز و زاری التماس و بیقراریکاین حزین ناتوان را این زمان بگذار و بگذر
گفت بگذار این سخنها بگذر از این مکروفن هاتا به کی زین ما و من ها، می کنی جان را مکدّر
گفتمش من لایق و قابل نیم این موهبت راگفت این در، جز قبول او ندارد شرط دیگر
عرصه بر من تنگ شد احوال را دانی چسان بوداو بسان شیر غرّان من چو مور لنگ لاغر
تاخت بر ملک وجودم ساخت ویران هست و بودمبر فلک افراخت دودم بر دلم افروخت آذر
فارغم کرد از من و ما، از غم دنیا و عقبیکرد جانم را مصفّا، ساخت قلبم را منوّر
گفتمش ای عشق والا، مرحبا اهلاً و سهلاای تو از هر چیز احلی وی تو از هر چیز برتر
گرچه هستی اصل ناکامی ولیکن باشد از توعیش ها یکجا مهیّا، کام ها یکسر میسّر
آفرین ای عشق مقبل آفت غم راحت دلاز تو آسان هرچه مشکل وز تو زیبا هرچه منکر
از تو رنگین چهره ی گل وز تو شیدا، جان بلبلوز تو مشگین جُعد سنبل وز تو دلکش زلف ضیمر
پرتو اندازی الا، ای عشق اگر، بر شوره زاریبردمد زان شوره زاران تا ابد نسرین و نستر
قُرب ده سال است باشد بی توام ای عشق جانانساغر دل خالی و پُر چشم و لب خشکیده و تر
مر مرا، در عین دلگیری نمودی دستگیردادی الفت اندر این پیری میان ما و دلبر
دلبر و دلدار و دلجو آن مه واللّیل گیسوهل اتی خو والضّحی رو مظهر دادار داور
مظهرش گفتم از آن رو تا که از حرفم بری بوکش توان گفت «انّهُ هو» با همان معنای دیگر
آهن اندر آتش، آتش نیست امّا هست آتشامتحان را، دست برزن گر، نمی داریش باور
اوست علم و اوست عامل اوست فعل اوست فاعلاوست امرو اوست امر، اوست صادر اوست مصدر
صد هزاران عالم و آدم سزد، مر قدرتش راتا، زنو ایجاد گرداند اگر باشد مقدّر
بر زمان حکمش روان انسان که گر خواهد نمایدخود مؤخّر را، مقدّم یا مقدّم را مؤخّر
خیمه ی اجلال را چون بر زند قنبر به جاییعرش اعظم را محدّب می شود آنجا مقعّر
آیه ی تطهیر آمد از پی پیرایه او راورنه بوده است او ز اوّل طاهر و طُهر و مطهّر
ساقی کوثر امیر مؤمنان مصباح ایمانشیر و شمشیر خدا، میر هدی ضرغام و حیدر
من که تفسیر «سقاهم ربُّهم» یا رب ندانملیک می دانم علی را، صاحب و ساقی کوثر
آنکه اندر، لیل ظلما راکع و سجّاد و بکّاءوانکه اندر، روز هیجا صف کش و صفدار و صفدر
آنکه در محراب طاعت خاضع و مسکین و خاشعوانکه اندر، حرب مرحب شیر مغضب لیث قسور
مرحبا، مرحب کشی کز تاب تیغ آبدارشمرحب و مرکب به خاک افتاد و از جبریل شهپر
کی حصین می گشت حصن دین و محکم باب ایمانآن در سنگین نمی کَندی اگر، از حصن خیبر
آنچنان برکند با قهرش که گر، می خواستی اومی نشاندی بر در دروازه ی ملک عدم در
کز عدم ننهد قدم دیگر کسی در ملک هستیتا نیاید هرگز از آن در، بدر یکنفس کافر
«لافتی الاّ علی لاسیف الاّ ذوالفقارش»از احد آمد بشأن اندر اُحُد چون شد مظفّر
تا شود همرنگ با، حزبش به جنگ بدر و احزابآسمان پوشید ز انجم جوشن و از مهر مغفر
عمرو کافر کشتن او را نیست مدحی یا ثناییآنکه می باشد به امرش هست و بود عمرو کافر
تیغ لا شکلش به نفی کفر و در اثبات ایمانکرد در عالم بلند آوازه ی الله اکبر
از ازل با تیغ خونریزش اجل همراز و همدمتا ابد با طایر تیرش قدر، هم بال و هم پر
از گل آدم گُل رویش نه گر منظور بودتیره خاکی را، ملایک سجده کی کردند یکسر
ساحلی از بحر جودش گر نبودی کوه جودیتا قیامت نوح در کشتی به طوفان بودی اندر
پور آذر گر که سرگرم از ولای او نبودیکی شدی برداً سلاماً آذرا، بر پورآذر
گر، نمی فرمود «اَقبل لاتخف» بر پور عمرانتا ابد، می بود ولی مدبراً، از بیم اژدر
پور مریم گر نمودی مرده را خود زنده از دمبود از آندم کش دمیدی ایلیا در جیب مادر
بود او با، هر نبی در سرّ و با احمد به ظاهرگر نبودی او نبودی هیچ یک ز ایشان پیمبر
از پی رفع خیال «لم یلد لم یولد» است اینکش نبی «کفواًله» گردید و می خواندش برادر
کشتی هستی به دریای عدم نابود گشتیهستی او گر، در این دریا نمی افکند لنگر
گوهر تاج ولایت شاه اقلیم هدایتکز عبودیّت شدش ملک ربوبیّت مسخّر
چون منی کی می توان مدح و ثنا کردن شهی راکش خدا مدّاح و قرآن مدح و راوی شد پیمبر
یا امیرالمؤمنین یا ذالکرم یا شاه مردانای به هر دردی تو درمان وی به هر سرّی تو رهبر
صد هزارم غم به قلب بی سکون گردیده مدغمصد هزار آذر، به جان بیقرارم گشته مضمر
دارم آذرها، به جان غم ها، به دل یکسرنهانینیست هرگز چاره آنها را، نه با زور و نه با زر
زور و زر، هرگز نگرداند شقاوت را سعادتجز تو قادر بر تصرّف کیست اندر عالم زر
این شقاوت را مبدّل بر سعادت کن بزودیحقّ احمد حقّ زهرا، حرمت شبیّر و شبّر
هر بلایم بر سر آید یکسر از لاوبلی شدگیرم اینجا بگذرد چون بگذرد فردای محشر
یا علی این یک غمم باشد ز غمهای نهانیهیچ یک ز آنها نباشد برتو پنهان و مستّر
دارم امّید و تمنّا از تو در دنیا و عقبیلطف و احسان جود و اعطا، هی پیاپی هی مکرّر