گنج

شمارهٔ ۹

۹ بیت
تا که ابروی ترا، با مژگان ساخته‌اندبهر صید دل ما تیر و کمان ساخته‌اند
خال هندوی ترا، آفت دل‌ها کردندچشم جادوی تو غارتگر جان ساخته‌اند
نیست گر نقطهٔ موهوم به جز، وهم و خیالدهن تنگ ترا، بی‌شک از آن ساخته‌اند
چون که دیدم قد و بالای ترا، دانستمآفت جان و دل پیر و جوان ساخته‌اند
به علاج دل بیمار من آن روز نُخستخال چون خرفه و عنّاب لبان ساخته‌اند
قدّ دلجوی تو چون سرو روانی ماندکاندر آن سرو روان روح روان ساخته‌اند
روی زیبای ترا، آیینهٔ جان کردندوندر آن مردم چشمم نگران ساخته‌اند
نظم شیرین «وفایی» به گهر، می‌ماندمگرش از لب و دندان بتان ساخته‌اند
بلکه چون در صفت گوهر پاک تو بودمی‌توان گفتنش از جوهرِ جان ساخته‌اند