گنج

شمارهٔ ۱۰

۶ بیت
کسی گوی سعادت از میان بُردکه در عالم غم بیچارگان خورد
می عشرت منوش از جام گیتیکه باشد صاف اوهم درد وهم دُرد
تکلّف گر نباشد خوش توان زیستتعلّق گر نباشد خوش توان مُرد
خوش آن عاشق که در کوی محبّتبه جانان جان ز روی شوق بسپرد
مشو ایمن زکید نفس بی باکمدان هرگز چنان دشمن چنین خُرد
«وفایی» سر بلندی یافت زآنروکه خود را همچو خاک راه بشمرد