شمارهٔ ۱۱
دل چو به زلفت اسیر دام بلا شدخون شد و فارغ ز قید چون و چرا شد
چند کنی جامه را حجاب تن ای گُلجامه براندام گل ز رشک قبا شد
از لب عنّاب گون و خرفه ی خالتدرد دل عاشقان زار دوا شد
چون زوفا ساختند خانه ی دل راوقف بتان شد از آن دمیکه بنا شد
نیست جمال ترا، به دهر نظیریشاهد یکتایی تو زلف دوتا شد
فتنه ی چشمت نخفته بود، که ناگهفتنه ی دیگر زقامت تو بپا شد
جز، به می و ساقی ام دگر سروکارینیست به کس زانک می تمام صفا شد
حاصل مهر و وفا چه بود «وفایی»جور و جفا حاصلم ز مهر و وفا شد