شمارهٔ ۷
تاجر عشقم و عشق تو مرا، در بار استبین به چشمم که زهجر تو چسان دُر بار است
چند از خون دل ما ننمایی پرهیزنرگس چشم تو آخر نه مگر بیمار است
سخن از زلف تو گر باز کنم در همه عمریکسر مو نکنم زانکه سخن بسیار است
هر دلی گشت گرفتار کمان ابروییاز هدف بودن پیکار بلا، ناچار است
می توان بر حذر از تیر قضا بود ولیحذر از ناوک مژگان بتان دشوار است
هر دل آشفته ی زلفی و خم گیسویستتیره بختی و پریشانی اش اندر کار است
ما خرابیم و خرابی بود آبادی ماکاین خرابی هم از استادی آن معمار است
واعظ ار، منع کند می مخور ازوی مشنوحرف بیهوده و هذیان به جهان بسیار است
می بخور، می غم بیهوده ی ایّام مخورکاین جهان در بر صاحبنظران مردار است
از خرابی مکن اندیشه که در هر عُسرییُسرها، هست که هر گنج قرین با مار است
بسکه خو کرده «وفایی» به جفا کاری یارخار اندر نظرش چون گل و گل چون خاراست