شمارهٔ ۵
دل زاهدان فریبد لب لعل پر فریبتکه نماند هیچ کس را، به جهان سر شکیبت
دل من بگیر و بربند، به چین زلف یاراچه شود اگر ز غربت به وطن رسد غریبت
تو چو شمع دلفروزی همه جمع عاشقان رابه خدا که هیچ پروا، نکنم من از لهیبت
به سپهرِ خوبرویی ، چو ز ناز بذله گویی،تو ادیب مهروماهی که توان شدن ادیبت
بگداخت جان عشّاق زآفتاب رویتچو یخ فسرده برجا دل بوالهوس رقیبت
ز جراحتم چه پروا، که رسد هزار مرهمز تفقّدات افزون ز شماره و حسیبت
چو تو آفتاب طلعت نشنیدم و ندیدمکه مباد، هرگز از مطلع دلبری مغیبت
مگر، ای نهال دلکش ز ریاض جنّتی توکه به باغ دلبری دیده ندیده به زسیبت
مکن ای کمندِ زلفش به من اینهمه تطاولکه مراست دست کوته ز فراز و از نشیبت
ز نشاط باده مستان به نوا، و شور و دستانبدرند پرده ی جان که نگردد او حجیبت
چه غم ار، زناز ما را تو زقُرب خود برانیکه دل نیازمندان همه جا بود قریبت
چه تفاوتی گر، از قهر ز خویشتن برانیکه یکیست نزد عشّاق عنایت و عتیبت
زفراق رویت ای گل به دلم خلیده خاریتو مگر خبر نداری که چه شد به عندلیبت
مگر آنکه دست گیری تو ز دست رفته یی راکه مرا نمی رسد دست به دامن رکیبت
تو که هستی ای «وفایی» بطلب ز مور کمترنه گمان که هرگز از شهد لبش شود نصیبت
مگر آنکه در همه عمر مریض عشق باشینه هراسی ار که باشد تب هجر او طبیبت