گنج

شمارهٔ ۴

۹ بیت
به سر زلف تو گر جز تو مرا یاری هستیا به جز زلف توام رشتهٔ زنّاری هست
تاجر عشقم و بارم همه کالای وفاستنه گمانم که در این شهر خریداری هست
مشک تاتار، دو صدبار به یک جو نخرمبرکفم از شکن زلف تو تا، تاری هست
به جز آئینه‌ی رویت که ز خط یافت صفاتیره هر آینه کو را خط زنگاری هست
همه دانند که من مات و گرفتار توامخود در آئینه نظر کن گرت اِنکاری هست
شور لعل لب پرشور تو اندر دل منآن چنانست که در سینه نمکزاری هست
نه خیال خُتنم هست و نه سودای خطاتا مرا، با سر زلف تو سروکاری هست
به سر زلف تو سوگند که گر، بی رخ تودو جهان را، به نظر قیمت و مقداری هست
بیوفایی به «وفایی» مکن اینسان که وفانه متاعیست که در هر سر بازاری هست