گنج

شمارهٔ ۳

۱۳ بیت
ساقی ز ماه چهره بر افکن نقاب رادر ماهتاب سیر، بده آفتاب را
در آفتاب اگر تو ندیدی ستاره رادر روی جام باده نظر کن حباب را
مستسقی ام فزایدم از آب تشنگیاز آتش می ام بنشان التهاب را
زن آتشی به کاخ وجودم ز جام مییکجا بسوز بام و برو سقف و باب را
با وصف چشم مست تو حاجت به باده نیستمست و خراب کن به نظر شیخ و شاب را
هر دیده نیست قابل دیدار او مگرآن دیده کز سراب کند فرق آب را
در آتش فراق تو چون گریه سرکنمز اشک بصر در آب نشانم سراب را
گر، دیدمی به خواب که می بینمت به خوابتا حشر، می ندادمی از دست خواب را
زانرو دلم به چاه زنخدانش اوفتدتا از کمند زلف بسازد طناب را
برحال این خراب ز یار، ار تفقّدیستبرگو کند خرابتر، او این خراب را
ساقی شراب ناب مرا، بی حساب دهکاین بی حساب سهل کند آن حساب را
زاهد اگر سئوال نماید شراب چیستبرگو طمع مکن ز «وفایی» جواب را
ما دیده ور شدیم از آنرو که کرده ایمکحل دو دیده خاک در بوتراب را