شمارهٔ ۲
به روی خوب تو دیدیم روی خوب یزدان رابه کفر زلف تو دادیم نقد ایمان را
بطوف کعبهی اسلام بت پرست شدیمخبر دهید ز ما کافر و مسلمان را
به جز دلم که زند خویش را، بدان خم زلفکسی ندیده زند گوی لطمه چوگان را
دلم به حلقهی زلفش گزیده است مقامبوَد، که جمع کند خاطر پریشان را
برای کشتنم افراخته است پیوستهکمان ابرو و آن تیرهای مژگان را
طلوع صبح سعادت شود، دمی که صبازلطف باز کند چاک آن گریبان را
به جویبار دو چشمم گذر نما ای سروکه از نظر فکنم سروهای بُستان را
به یک تبسّم شیرین ربودی از من دلتبسّمی دگر، ای دوست تا دهم جان را
«وفایی» از گل روی تو میزند دستانچنانکه بسته زبان هزار دستان را