گنج

شمارهٔ ۱

۹ بیت
بسته‌ام باز، به پیمانهٔ می پیمان راتا ز پیمانهٔ می تازه کنم ایمان را
جز دل من که زند، یک‌تنه بر آن خم زلفکس ندیده‌ست که گو لطمه زند چوگان را
دل ربودی ز من و جان به تو خواهم دادنمنّت از بخت کشم چون بسپارم جان را
دید تا چاه زنخدان تو را یوسف دلبرگزید از همه آفاق چه و زندان را
گر رسد دست به آن زلف درازم روزیمو به مو شرح دهم با تو شب هجران را
دوش گفتی بطلب هر چه که خواهی از مااز تو بهتر چه بوَد تا که بخواهم آن را
گر اشاره ز لبت هست که جان باید دادپیش مرجان تو قدری نبود مر جان را
به جحیمم مبر ای دوست که از همّت عشقرشک فردوس به یاد تو کنم نیران را
گر به جنّت بروم باز تو را می‌جویمطالب دوست «وفایی» چه کند رضوان را