شمارهٔ ۱۹
تا بدان زلف سیه دست تمنّا زدهایمخویش را، بر سپهی با تن تنها زدهایم
بر سر کوی خرابات در اوّل سودادفتر و سبحه و سجّاده به صهبا زدهایم
ما از آن باده کشانیم که از روز نخستخُم و خمخانه می و میکده یکجا زدهایم
رشحهٔ بحر وجودیم و همانند حُبابخیمهٔ هستی خود، بر سر دریا زدهایم
جذبهٔ عشق تو ما را، شده جذّاب وجودکز ثری گام فراتر، ز ثریّا زدهایم
این هم از غایت کوتهنظری بود، که مامَثَلِ قدّ تو با شاخهٔ طوبی زدهایم
حلقهٔ کاکل غلمان و خم گیسوی حورهمه با یکسر موی تو، به سودا زدهایم
به خیال خم ابروی تو بوده است که ماقدم اندر حرم و دیر و کلیسا زدهایم
چشم مست تو، به مستی چو اشارت فرمودای بسا سنگ که بر شیشهٔ تقوی زدهایم
از گریبان دل ار، پرتو صبحی پیداستبوسه بر خاک درش در دل شبها زدهایم
تا «وفایی» نگریزد، ز سر کوی وفااز سر زلف ورا، سلسله بر پا زدهایم