گنج

شمارهٔ ۱۷

۱۱ بیت
گنه بر دل نهی آنگاه می گیری به تقصیرشچو بگرفتی به تقصیرش نهی تهمت به تقدیرش
دل بیچاره را، کی چاره باشد تا که می باشدزنخدان تواش زندان و زلفین تو زنجیرش
گهی طاعت گهی عصیان گهی کفر و گهی ایمانبه دل هردم نهی نقشی دهی هر لحظه تغیرش
خسی در بحر بی پایان چه باشد قدر و مقدارشکه موجش گه به بالا، می کشاند گاه در زیرش
چه باشد حال صیدی را، که صیّادش بچالاکینشنید در کمین پیوسته باشد در کمان تیرش
تنم از ضعف شد انسان که ماند تا ابد حیرانمصوّر گر کشد با خامه ی اندیشه تصویرش
خرابی رخنه ها در ملک دل کرده است از هجرانزیان نبود خدا را گر کند وصل تو تعمیرش
بلی عاشق نیارد آه بر لب گر فرو باردبه فرقش تیر و شمشیر و تبر یا، بر درد شیرش
«وفایی» با تو دارد ماجراها، یا علی امّااگر اظهار سازد خلق می سازند تکفیرش
توسرّالله و عین الله و وجه الله می باشیولی باید، که این اجمال را دانست تفسیرش
به آن معنی که من می دانمت ای خسرو خوبانبه این الفاظ ناقص چون توانم کرد تقریرش