گنج

شمارهٔ ۱۵

۱۱ بیت
خطّت دمید و لعل تو مستور می شودصد حیف از این شکر که پر از مور می شود
گر خود تُرش نشینی و تلخی کنی چه باکشیرین لب تو مایه ی صد شور می شود
هرگه خیال روی تو در خاطر آورمسینای سینه مشعله ی طور می شود
از هجر بس فسرده و آزرده خاطرمدردم فزون ز نغمه ی طنبور می شود
ای ابر بگذر از صدف ار بگذری به تاکخوشتر بود، که دانه ی انگور می شود
هرکس که شد گدای در پیر می فروشجامش ز کاسه ی سر فغفور می شود
حلّاج وار هر که زند پنبه ی وجودسرخوش به دار رفته و منصور می شود
عاقل کسیست در بر دیوانگان عشقکز این لباس هستی خود عور می شود
نازم به شعله های محبّت که آتششبرزخم دل چو مرهم کافور می شود
عادت به هجر کرده «وفایی» که هرچه یارنزدیک می شود، به وی او دور می شود
ای دل رضا به حکم قضا ده که خوشتر استراضی شوی اگر نشوی زور می شود